فیلسوفانه نشسته ام و فکر می کنم که در این شب فرخنده چه بنویسیم در اینجا. می نویسم:
خوشحالم که حداقل 28 سال پیش پدر و مادرش تصمیم گرفتند برای اولین بار بچه دار شوند آن هم در سختی کشور غریب. خوشحالم که او را به این دنیا دعوت کردند و او هم پذیرفت. خوشحالم که در 21 سالگی اش با او آشنا شدم .خوشحالم که در 23 سالگی اش عاشقش شدم و در 27 سالگی اش خانواده ام و همه چیزم شد. نمی دانم در چند سالگی اش پدر و در چند سالگی اش پدر بزرگ خواهد شد. اما امیدوارم شمع های تولدهایش را همانطور که یکی یکی زیاد می شوند با هم و در کنار هم هر سال فوت کنیم و با هم در دلمان برای خودمان و یا نسل بعدیمان آرزو کنیم.
تولدآدم نمای پارانوئیدی خودم مبارک.
عصبانی می شی عصبانی می شی و عصبانی می شی. منفجر می شی و فقط خودت رو ضایع می کنی. من فکر می کنم همه اینجوری می شوند. فکر می کنم.
الان احساس می کنم انقدر انرژی دارم که می تونم تمام کارهای نا تمامم رو از جمله مقاله ام را تمام کنم.
مرسی از آدم نمای پارانوییدی و گروه کامنت.
ساعت ها نشسته ام هر چه آهنگ ریتمیک(شیش و هشت) وجود دارد را گوش کرده ام تا روزش را چنان پر موسیقی کنم که همه کمردرد بگیرند از بس می رقصند. پیش از این نمی دانستم ایرانی ها انقدر در آهنگ ها قر دار استعداد دارند. ریتم ها گاهی چنان هیجان انگیز هستند که نا خواسته دست و پا ها شروع به حرکت می کنند.